بخش 2:

مریم بلند شد. نمی دانست چرا مامانی از درس دادن او ناراحت شده، اما خواست از دل مامانی در بیاورد. شنگول بلند شد و شروع کرد به بشکن زدن.

-       چرا در گنجه بازه؟ چرا دم خر درازه؟

دختر اون پیرزنه، چرا گرامافون میزنه؟

اما مامانی باز هم دمغ بود مریم که دید خواندن فایده ندارد، گفت:

-       نوبت بهانه های بعد از ظهر شد؟ مامانی تورا به خدا ول کنین. سر خود که نرفته ام، حتما خانم مدیر گفته اند. ایرادی هم که نداره...

مامانی که نمی توانست دلیل بیاورد صورتش را کج و کوله کرد و گفت :

-       باشه...اما دیگر سر کلاس دیگران نمی روی فقط سر کلاس خودت پایه ی 9.

مریم ناراحت نگاهی به مامانی کرد، فکری کرد و ذوق زده گفت:

-       آن وقت کی برایتان خبر بیاورد که فقط آقا زاده ی شما نبوده اند که توی حوض پریده اند؟ کس دیگری هم بوده.

علی و مامانی هردو با هم پرسیدند:

-       کی؟

-       ننه نگفته ؟!مهتاب دختر عمو اسکندر و ننه. دیدم عطسه میکند. از خوشگل خانم که مدام دستمال صورتی اش را جلو صورتش می گرفت پرسیدم چه شده. خندید، با آن لب های گوشت آلود و بامزه، گفت از دست ننه در می رفته که داخل حوض افتاده!راست می گفت، وقتی به سرش دست کشیدم، موهای قهوه ای بلندش هنوز نم داشتند. تازه هفت ساله شده...

علی برای اولین بارهمان جا بود که احساس کرد، ته دلش می لرزد. مامانی – که مثل همه ی مادر ها زود می فهمید- به هردو شان تشر زد .

-       این ها برا فاطی تنبان نمی شود. بروید سر درس و مشق تان.

اما علی از رو نرفت. نشست و برای خود آرام زمزمه کرد:"مهتاب" ته دلش دوباره لرزید. دوباره زمزمه کرد دوباره لرزید. خوشحال بود که در دلش چیزی دارد که می تواند بلرزاندش. حالا او هم برای خودش چیزی، رازی یا کسی داشت! هر چه فکر کرد نفهمید چرا مهتاب داخل حوض افتاده است.آخر او هم آن روز داخل حوض افتاده بود. با خیال خوش منتظر نشست تا کلون در صدا کند و...